همیشه فکر می کنم
اونی که تو آیینست
به ظاهر من توجه می کنه یا باطنم
من که به ظاهرش اهمیت میدم
ولی اونو نمی دونم
اگه می تونست با من حرف بزنه حتما بهم می گفت
البته وقتی من حرف رو شروع می کنم اونم حرف میزنه
ولی تا حالا بهم نگفته که به چیه من نگاه می کنه
اما فکر می کنم اگه من به ظاهرش اهمیت ندم و درونشو ببینم اونم همین کارو بکنه
پس دیگه به ظاهرش نگاه نمی کنم
تا اونم به ظاهرم نگاه نکنه
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/06/14ساعت 12:4  توسط NoName
|
صبح که بیدار می شم
میام سراغ تو و روزمو با تو شروع می کنم
و تا شب باهات ور می رم
توی اون صورت شفاف و گردت همه چیزو میشه دید
عشق ، نفرت ، خشم ، محبت و هر چیز دیگه ای رو
من با اون برجستگی هات ور میرم و اونارو فشار میدم
اون گرد سفیدتو تو دستم می گیرم و این ور اون ور می کنم
وقتی که آفتاب تو صورتت می افته
دیگه هیچ چیزیو نمی شه از تو چشات خوند
و شب که صورتت می در خشه
من تو رو خاموش می کنم و می خوابم
کامپیوتر زیبای من
...................
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/06/07ساعت 13:20  توسط NoName
|
دو شب پیش که داشتم میومدم خونه
پشت یه تاکسی خوندمش
ارزششو داره شما هم بخونید
به چشمانت بیاموز که
هر کسی ارزش دیدن را ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/05/21ساعت 10:11  توسط NoName
|
آیا همه توان رفتن را دارند
تا آخر
تا آخر راه
آنجا که عده ای از رسیدنشان می گویند
یا محکوم به ماندنند در حال در هیچ در پوچی
آنان که رسیده اند از رسیدنشان می گویند
گویی که آسان است رفتن
ولی وقتی قدم در راه می گذاری
راه سخت تر از آن آسان است که می گویند
و من ، از کدام گروهم ؟
آنها که ایستاده اند و در فکر رفتننند
و یا آنها که می روند و در فکر رسیدنند
باید رفت تا رسید نرفته هرگز نمی رسی
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/05/15ساعت 11:43  توسط NoName
|
بعضی وقت ها یه چیزی رو خیلی دوست داری
یا یه کاری رو
یا یه کسی رو
یا هر چیزه دیگه ای رو
دیدنشو دوست داری
از انجامش لذت می بری
از بودن باهاش احساس خوبی بهت دست می ده
ولی
ولی همیشه می ترسی که نکنه این بار که دیدمش یا انجامش دادم
دیگه لذت نبرم
دیگه خوشحال نشم
در عین حال بازم می خوای که انجامش بدی
یا ببینیش
این انتخاب سختیه
واقعا سخته
و هیچ کس نمی تونه که صد در صد بگه
باید بری یا بمونی
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/05/14ساعت 22:43  توسط NoName
|
این مطلبو یکی که ازش خیلی خوشم میاد بعد از تصادف مادربزرگ و پدر بزرگش تو جاده شمال نوشته
منم تحت تاثیر اون هیچ چیزی رو بهتر از حرف خودش برای نوشتن پیدا نکردم
که می گوید ، که می گوید ؟
جهانی اینچنین زیباست ؟
جهانی اینچنین رسوا ،
کجا شایسته رویاست ؟
به تکراره غمه نیما ،
کجای این شبه تیره ؟
بیاویزم ، بیاویزم ،
قبای ژنده خود را ...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/05/10ساعت 22:23  توسط NoName
|
اولش که داشتم وبلاگو راه می انداختم شاید فکر نمی کردم که بعد از حدود ۱۰ تا پست کم بیارم
آخه می خواستم همش شعر و جملات عاشقانه و عارفانه و عالمانه و .... باشد ولی می بینم که با این که از این ۱۰ تا ۲ ، ۳ تاشم دزدیه ولی بازم نمیشه .
ولی من که کوتاه نمیام از این به بعد همین جوری یه چیزایی می نویسم دیگه هم فرق نمی کنه که شعر باشه یا جمله های باحال یا چرت و پرت .
+ نوشته شده در جمعه
1386/04/29ساعت 14:56  توسط NoName
|
وقتی که اشکام رسید به گونه هام
با خودم فکر کردم
دو عالم کسی هست که مثل من از تنهایی گریه کنه
که یهو صدای رعد و برق اومد و بارون گرفت
.
.
.
و من
می دانم که هیچ و قت تنها نیستم
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/24ساعت 22:11  توسط NoName
|
من تنها بودم با ماه
ماه به من می گفت
که هیچ کس او را نمی بیند
یا شاید میگفت
که هیچ کس او را کامل نمی بیند
دیدم که او چه قدر شبیه من است
به او گفتم
که من دیگر هرگز تو را نمی بینم
چون همیشه تنها در خلوت می نویسم
و او گفت
ولی من هر شب تو را خواهم دید
و در خلوت تنهاییت چراغی خواهم بود برای نوشتن
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/20ساعت 11:45  توسط NoName
|
زندگی خاطره ای بیش نیست
من بودم و شمع، شمع بود و شب
شب بود و غم ، شمع سوخت
شب رفت ، من مانم و غم
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/04/19ساعت 20:44  توسط NoName
|